رد پای سکوت - دل شکسته و تنها

دل شکسته و تنها

جملات عاشقانه . عارفانه

رد پای سکوت

رد پای سکوت

...اگر دلت گرفت سکوت کن… این روزها هیچ کس معنی دلتنگی را نمیفهمد

 

هیچ گاه به خاطر "هیچ کس"، دست از "ارزش هایت" نکش...

                چون زمانی که از تو دست بکشد، تو می مانی و یک "من" بی ارزش !!

 

 

 


به اخر پاییز رسیدیم، همه دم میزنند از شمردن جوجه ها !!!

توی ذهنت امشب، بشمار تعداد دلهایی را که به دست اوردی

بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستات نشاندی

بشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٩ساعت ۱٠:۴۸ ‎ق.ظ توسط Parisa  |

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم..

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با آن زندگی می کنیم..

گاه یک نگاه آنچنان سنگین میشود که چشمانمان رهایش نمی کند..

 

 

                و گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم..

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٩ساعت ۱٠:۱۵ ‎ق.ظ توسط Parisa  |

چهارده قرن است سرم را بر دیوار خانه ی خاموش و گلین محقّری نهاده ام که ازهمه ی

تاریخ بزرگتر است و هرگز به زور هیچ قصری، زر هیچ گنجی و تزویر هیچ معبدی،

سرم را لحظه ای بر نگرفته ام و به سراغ خانه ی دیگری نرفته ام.

که در این خانه، فاطمه هست، نخستین قربانی غضب و فریاد اعتراض مظلوم.

و علی هست، نخستین حقّ محکوم اشرافیت و نفاق.

که حسین هست، آقای شهیدان بشریت.

که زینب هست، پیام ابدی انقلاب و زبان گویای شهادت....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۵ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط Parisa  |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها...

 

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخند های لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

* * *

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها...

 

                             هر روز بی توروز مبادا است !

 

 


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۱۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط Parisa ) |

برگ های پاییزی سرشار از شعور درخت اند

                                        و خاطرات سه فصل را به دوش می کشند،

     آرام قدم بگذار بر چهره تکیده آنها...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط Parisa 8) |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

 

                                  فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت

 

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

 

         خدا گفت : دیگر تمام شد.

 

                                دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.

 

       زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و

 

فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط Parisa  |

ساکنان دریا

                    صدای امواج را نمی شنوند ؛

چه تلخ است،

                                   حکایت عادت...

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٠ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مجنون عشق ]

[ نظرات () ]